محمد تقي جعفري

615

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

( ( 4215 ) ) از تقاضاى تو مىگردد سرم اى بمرده من به پاى آن كرم ( ( 4216 ) ) رغبت ما از تقاضاهاى توست جذب حق دان اين كه رهرو گشت چست ( ( 4217 ) ) خاك بىبادى به بالا كى رود كشتى بىيم روانه كى شود ( ( 4218 ) ) پيش آب زندگانى كس نمرد پيش آبت آب حيوان است درد ( ( 4219 ) ) آب حيوان قبلهء جان دوستان زآب باشد سبز وخندان بوستان ( ( 4220 ) ) مرگ آشامان ز عشقش زنده اند دل ز جان و آب جان بركنده اند ( ( 4221 ) ) آب عشق تو چو ما را دست داد آب حيوان شد به پيش ما كساد ( ( 4222 ) ) زآب جيوان هست هر جان را نوى ليك آب آب حيوانى تويى ( ( 4223 ) ) هر دمى مرگىّ وحشرى داديم تا بديدم دستبرد آن كرم ( ( 4224 ) ) همچو خفتن گشت اين مردن مرا زاعتماد بعث كردن اى خدا ( ( 4225 ) ) هفت دريا هر دم ار گردد سراب گوش گيرى آوريش اى آب آب ( ( 4226 ) ) عقل لرزان از اجل و آن عشق شوخ سنگ كى ترسد ز باران چون كلوخ ( ( 4227 ) ) از صحاف مثنوى اين پنجم است در بروج چرخ جان چون انجم است ( ( 4228 ) ) ره نيابد از ستاره هر حواس جز كه كشتيبان استاره شناس ( ( 4229 ) ) جز نظاره نيست قسم ديگران از سعودش غافلند و از قران ( ( 4230 ) ) آشنايى گير شبها تا به روز با چنين استاره هاى ديو سوز ( ( 4231 ) ) هر يكى در دفع ديو بد گمان هست نفط انداز قلعهء آسمان ( ( 4232 ) ) اختر ار با ديو همچون عقرب است مشترى را او ولى الاقرب است ( ( 4233 ) ) قوس اگر از تير دوزد ديو را دلو پر آب است زرع وميو را ( ( 4234 ) ) حوت اگر چه كشتى غى بشكند دوست را چون ثور كشتى مىكند ( ( 4235 ) ) شمس اگر شب را بدرّد چون اسد لعل را زو خلعت واطلس رسد صورت خرچنگ اگر چه كج رو است هيئت ميزان از او بيرون شو است پيشهء مرّيخ اگر خون ريزى است او زبون شارق تبريزى است